پنج‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1397

دنیای خاکستری

دنیا خاکستری شده. انگار رنگهای سبز و ابی و صورتی و زرد و نارنجی و سرخ دزدیده شده باشد. دنیا خاکستریست. بی رنگ و بی رمق. بی شور و بی هیجان. دردها ، اشکها، شادیها، غمها همه بی رنگند. 

همه ما به خستگان متحرک زمین میمانیم به عروسکهای رقصان روی جعبه ی موزیکال... ناراضی از اینهمه چرخیدن بی ثمر اما....  دستمان کوتاه و ناتوان . با هر چرخش  فریاد میکنیم  غافل از انکه فریادمان فریاد سرمستی تعبیر میشود...

من خسته ام !

امید در من خشکیده .

دنیا جای قشنگی نیست.

دنیا جای ترسناکی است برای کودکانی که تنها بهانه های زندگی اند.

من از فردا و فرداها میترسم...

من از دیدن دریده شدن ادمها توسط  یکدیگر وحشت دارم ...

تفاوتی نمیکند خاور و باختر و میانه ی دنیا

دنیا خاکستری شده

کاش برگردیم به زمان فرشهای لاکی و افتابهای طلایی 

خسته ام 

خسته

یکشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1397

خسته از هر چی که بود


خسته ام و گمان میکنم  چیزی در بدنم کم امده. ویتامینی چیزی لازم دارم. چندین قوطی ویتامینهای مختلف میخرم و میخورم اما یقین دارم اثر بخش نیست. بعد از ظهری که خانه در سکوت و ارامش است و بچه ها چرت روزانه شان را میزنند خودم را لابلای پتوی نرمی میپیچم و میخوابم، تا شاید پس از بیدار شدن سر حال باشم ، اما بی اثر است. 

خسته ام ، و با خود فکر میکنم کاش سنگ صبور دوستی که درد دارد نبودم، کاش محرم راز رفیق نبودم ، کاش کیسه بوکس روزگار نبودم ، کاش یک پرِ افتاده از شاهین بودم در دست باد، سبک و ازاد و رها. 


خسته ام  و امروز اصلا روز خستگی نیست...


جمعه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1397

وداع

  انقدر از نشدنها خسته ام که حتی خواب تا لنگ ظهر هم اسوده ام نمیکند. 

انقدر دلتنگ نبودن ها هستم که عکس یادگاری  هم جواب نیست.

انقدر از خداحافظی بیزارم که امید سلام دوباره هم ارامم نمیکند. 

انقدر بی قرارم که فکر بی تابی دیگران هم قرارم نمیدهد.


مسافرانم چمدان میبندند و گویی قلب و روح مرا با لباسهای معطرشان بسته بندی میکنند و میبرند انسوی ابها ، در قاره ای دیگر. تا کی دوباره دیدار میسر شود

چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1396

به یاد شیراز

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. 

از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجی و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.


دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجی و بنفش و شبهای نیلی پر ستاره اش

دلتنگی لعنتی است 

جمعه 12 خرداد‌ماه سال 1396

هرکدوم از ما دقیقا در شرایطی زندگی میکنیم که لیاقتش رو داریم 

مثلا من ...

دقیقا شایسته همین زندگی سختم .

و تو ...

برازنده ی اینهمه اتفاقات خوب ناگهانی هستی.

من  شایسته ی اینهمه خستگی ام 

و تمام خوابهای خوش روزگار نصیب تو 

برچسب‌ها: دست نوشته ها
دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1395

جهانم به اندازه ی قامت توست 

به وسعت لبخندت 

به گرمی حضورت 

دیوانه ی بودنت هستم 

DEC 9, 2014

برچسب‌ها: دست نوشته ها
پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1395


چقدر سرشار از عشقم این روزها...

نازنینی کوچک که جانم شده و پسرکی که دین و دنیایم است و مردی مهربان که بسیار میخواهمش


20160420



برچسب‌ها: دست نوشته ها
چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1394

مادری


فرشته ی کوچولوی من اینجاست...

دستهای نازک و صورت معصوم و پاهای ترد نوزادی که تمام هستی مرا در یک ثانیه زیر و رو کرد ، اینجا دلبری میکند ...

چه حس فوق العاده ای ست دیدن چشمان درشت و براق و صورت گرد پسرک کنار خواهر ظریف و همیشه خوابش

چقدر خوشبختی نزدیک است و چقدر من خوشبختم کنار این فرشته های خدا




چهارشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1394


مدتهاست  وقتی حال خوش به سراغم می آید ، غم حسادت میکند و به سرعت گوشه ای در دلم برای خودش پیدا میکند .


شادیهایم تلخ میشود


شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1394

آشفتگی های یک ذهن شاد


چقدر این روزها شیرین هستند

پسرک چشم درشتی با مژه های بلند و خوش فرم و انبوهی از موی تیره و حالت دار و صورت گرد و لبخند پهن و مهربانی بی حد در برابرت زیبایی دنیا را نشان میدهد و افتخار میکنی به زن بودن خودت به مادر بودنت.

دخترکی نیامده در درونت غوغا میکند و پسرک چشم سیاهت با شعفی وصف ناپذیر منتظر دیدار خواهر کوچکش است و شادیش را با همه ی کسانی که میبیند تقسیم میکند.

مردی در کنارت هست مهربان و از جنس آب ، پر تلاش و مهربان و میدانی که خانواده ستون استواری دارد به نام مرد، همسر، پدر و دلت قرص می شود از بودنش.

منتظر هستی تا مادرت را به آغوش بکشی پس از ماهها دوری

و دوستانی مهربان که گویی پاداش تمام نیکی های عالم هستند


خوشبختم

جمعه 13 آذر‌ماه سال 1394

جان جانان من


وقتی فرزندی داری قلبت در دو کالبد میتپد

نمی دانم

با دو فرزند قلبت به تساوی درجانشان تقسیم میشود ؟

نو آمده را به اندازه ی عزیز دردانه ی نور چشمی خواهی پرستید ؟


چیزی نمانده پاسخم را خواهم یافت....


20151204

برچسب‌ها: دست نوشته ها
چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1394

انتظار

هیچ چیز این شهر خاکستری برایم زیبا نیست

وقتی در حسرت به آغوش کشیدنت

گوشه ی این کافه ، آرام آرام اشک میریزم.

بی تاب آن دستهای مهربان  و 

آرامترین آغوش دنیا،

 لحظه هایم سخت و کشدارند.


20151117

برچسب‌ها: دست نوشته ها
دوشنبه 18 آبان‌ماه سال 1394

برای آینده


سکوت گاهی بهترین راه هست برای فرار ، گاهی باید سکوت کرد و لبخندی ساخت و نشان داد . تا بگویی خوبم ، همه چیز خوب است به غایت. تا نقاب بزنی و بپوشانی تمام غمهای درونت را ، اندوه جانکاهت را. تا کسی دلواپست نشود. تا غمت نخورد عزیزی. 

سکوت میکنم و امید میبندم به روزهای در پیش .

غربت لعنتی کوچکتر از آنی که شکستم دهی

نوامبر 2015- یکسال پس از هجرت

برچسب‌ها: دست نوشته ها
دوشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1394

روزگار


وقتی خودم را مرور میکنم ، سر درگم میشوم. گاهی گمان میکنم چه بی هدف نیمی از عمرم را گذراندم . گاهی لحظه های موفقیت عمرم چشم نواز تر هستند و گاهی عشق بی نظیر ترین تکه ی این پازل نیمه کاره هست.

اما به خاطر می آورم هر گاه ایستادم و خود را ورانداز کرده و به مرور خود نشسته ام آنچه دیدم نیاز به تغییر بوده و تصمیم جدید، گامهای زیادی در پیش دارم که باید کفش آهنی ام را بپوشم و حرکت کنم به جلو 


جمعه 20 شهریور‌ماه سال 1394

یک آن شد این عاشق شدن ... دنیا همان یک لحظه بود


این روزها  روزهایی است که فکر و خاطره بازی امان نمیدهد. هر لحظه و هر ساعت و هر ثانیه...


خاطرم می آید یک روز خاص ، یک تابستان پر التهاب . یک شهریور متفاوت. سنگین و نفس زنان و چنان از فرم در رفته ،که حالا از دیدن عکسهایم اول گونه هایم سرخ میشود از خجالت و بعد در خاطراتی شیرین و عمیق فرو میروم... گویی همین دیروز بود... نه ! ثانیه های زیادی گذشته از آن لحظه جادویی.  

وقتی بلاخره تقدیر بر این شد تا با آنهمه انتظار اتاق عمل میزبان نخست تو باشد و من بیهوووش. هنوز میگویم ای کاش اولین نفری بودم که تو را میدیدم.

اما بعد ...لحظه دیدار ... صورتی دیدم که اطمینان حاصل کردم صورت بشر نیست. فرشته ای از آسمان در آغوش من جای گرفت. زیبا و خیال انگیز با قامتی به اندازه ی یک عروسک و سبک چون پر. ترکیب صورتت زیباترین ترکیبی بود که تا بحال دیده بودم دستهای کوچک و نرم و پاهای مینیاتوری لطیفی که هنوز در عجبم چطور سالها بعد کفش شماره 40 را بر پا خواهد کرد. گونه های نرمِ سرخ و سپیدت چون گلبرگ رز صورتی بی نظیر و سرِ بی مویی که کلاهی به اندازه کف دست آن را پوشانده بود و پتویی که هنوز عاشقش هستی تورا درخود نگهداشته بود. به راستی زیبا بودی  چون یاس سپید. وقتی مادرم با عشق تو را در آغوشم گذاشت گمان کردم هزار سال مادری میدانم و گویی هزار سال عاشقت بوده ام پیش از بودنم و قبل از بودنت. و جادو  ادامه یافت وقتی مرا پذیرفتی و شیره جانم نوشیدی . تو منی ، تو بخشی از جان منی ،امتداد وجود منی.

و امروز در چهارمین سالروز تولدت اعتراف می کنم که تا کنون هیچ چیز در دنیا با ارزش تر از وجود تو و لبخند تو برایم متصور نبوده .

4 ساله شدی . به همین شیرینی . و من افتخار میکنم که "مادر" تو هستم





( تعداد کل: 496 )
   1      2      3      4      5      ...      34      >>