X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388

مشکاتیان پر گرفت

 

هر چه این روزها از زمین و آسمان می‌بارد خبرهای ناگوار است .  

خبرهای نا خوش و ناراحت کننده . 

هرچه سعی بر ایجاد شادی میکینم هیچ در نمی‌یابیم جز ناراحتی.  

بسیار اندوهگین شدم از این شوخی بی معنی روزگار٬ 

شوخی که می‌گفت:« پرویز مشکاتیان درگذشت» 

 

مشکاتیان را احتمالا همه‌تان می‌شناسید ... و اگر نه‌ ٬به سادگی میتوانید در سایتهای بسیاری هرچه خواستید از او پیدا کنید ولی آنچه هرگز نخواهید یافت مشابه اوست. 

 

 

maraseme-bastami-3 

 

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1388

خلوت و تنهایی و ماتم

 

نترس! 

سرت را خم کن  

اینجا شانه ایست که دیگر نمی لرزد  

نترس!  

سرت را روی این شانه بگذار 

و بخواب  

عمیق ترین خواب زندگیت  

نترس !

نگهبان نخواهد آمد  

هیچکس دیگر تو را نخواهد برد 

نترس ! 

دیگر کابوس نخواهی دید  

و خوابت از کابوس آشفته نخواهد شد 

نترس فرزندم! 

اینجا نیز آغوش امنی است  

آغوش مادرت زمین که چون آغوش من بی ریاست 

 

آسوده بخواب 

واکنون ما ماندیم و کابوسهای شبانه و خالی جای تو 

 

------------------------- 

همزاد پنداری با مادران داغدیده

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1388

تلاش بی ثمر

 

هر چه دویدیم ٬ نرسیدیم  

هر چه گفتیم ٬ نشنیدند  

هر چه ریسیدیم ٬ پنبه شد  

هر چه خواندیم ٬ نفهمیدیم  

 

اکنون هم که هر چه نوشتیم ٬ دود شد رفت هوا 

برچسب‌ها: دست نوشته ها
سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1388

صبر خدا

 

 

 


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم . 


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم . 


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
 

 

عجب صبری خدا دارد ! 

اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم . 


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
 

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی
---------------------------------------------------------

این چند وقت اخیر  ولی بیشتر به صبر خدا پی میبرم. خدا جونم صبر بس نیست؟ 

 

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1388

کودکی


 

 


یادش بخیر کودکی...
بازیهای کودکی...
یادش بخیر آبتنی توی حوض کوچیک وسط حیاط...
یادش بخیر بازی توی پله ها...
یادش بخیر پادگان هایی که می ساختیم و بعد پادگانهای هم رو بمب بارون میکردیم...
یادش بخیر وقتی که شهر می ساختیم و روزهــــــــا شهرمون برقرار بود...
یادش بخیر روپولی بازی کردنها و جر زدنها و دعوا ها ...
یادش بخیر دوچرخه سواریها ...
یادش بخیر تیله های دوست داشتنی...
یادش بخیر عروسکها یی که با ماژیک صورتشون رو رنگی کرده بودیم...
یادش بخیر با همسایه ها توی کوچه بدو بدو کردنها و سر پپسی بازی کردنها...
یادش بخیر پچ پچ ها و خنده های ریز بعد از ظهر ها...
یادش بخیر.... یادش بخیر....  

 

حیف خیلی زود بزرگ شدیم