از زبان من

اینجا یک زن مینویسد، یک زن کاملا معمولی

از زبان من

اینجا یک زن مینویسد، یک زن کاملا معمولی

روزی دیگر !


روزی دیگر که من نیستم ٬ روزی که آغاز و انجام هستی بسته به دمی است ٬‌ روزی که باران و برف و گرما روحم را آزار نخواهد داد ٬...
آن روز ٬‌نمی دانم٬ ‌آیا تو هم مانند من مرده ای ؟
اگر بودی ! تنها ! برایم گل بیاور و یک جام شراب تا به سلامتیت بنوشم


---------
* هیچکس عکس پست قبلی رو ندید ؟

یه تصویر ...






همین جوری ...

حرف .!


عجب فیلیمی ساختن !!!!!!!
سیزده گربه روی شیروانی رو می گم . واقعا آدم نمی تونه فکرشو کنه که یه فیلم با این همه هنر پیشه بتونه اینقدر افتضاح باشه .
من هنوز بعد از دو سه روز تو این فکرم که چطور دلم اومد پول بلیط بدم برای این فیلمه .
چنان عذاب وجدان داشتم که شب کابوس می دیدم. خیلی ها اعتقاد داشتن که فیلم کلاه قرمزی و سروناز بسیار زیبا تر و باشکوه تر از این فیلمه بود که البته به نظر من این دوتا فیلم اصلن با هم قابل مقایسه نیستند . کلاه قرمزی کجا محمد رضا گلزار کجا؟ حداقل گربه ی سوماترایی نبود .

بگذریم ...

می خوام یکی از بی اساس ترین حرفایی که شنیدم رو بگم .
شما می دونید پیازچه اگه چیده نشه چی می شه؟
.
.
.
                                                   

هیچ کدومتون نمی دونید . اینو می دونستم .
اگه پیازچه چیده نشه آخرش می شه گل نرگس ....................

آها یه چیزی هم بگم .
 خانوماو اقایون که لطف می کنید کامنت می ذارید . پس یه لطف دیگه هم بفرمایید حرفای شخصی نزنید . اون دوستایی که حالا از طریق چت یا ایمیل یا تلفن باهاشون در ارتباطم و یا می بینمشون که حرفا و توضیحات شخصی شونو از همون طریق بگن ممنون می شم .
شرمنده وجود همتون .

کریسمس رو هم تبریک می گم .

از داداش گلم هم تشکر می کنم که شعر پست قبلی رو کامل کرد.دوست دارم





در شگفتم من از این مردم پست ...

تولد خودم مبارک بادا


بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک باداااااااااااااا
امروز تولدمه ٬ تولد خودمه ....

من حدود نمی دونم چند سال پیش ولی امروز ساعت ۴:۱۵ عصر دیده به جهان گشودم .
از همین جا تولدم مبارک
یادمه اون سالی هم که به دنیا اومدم بارون می اومد مثه دم اسب .

فردا می آم یه آپدیت می کنم اگه عمری باقی باشه .
از همه دوستایی هم که تبریک گفتن ممنونم . ایشالله روزی خودتون باشه ما بهتون تبریک بگیم

فعلن برم
خوش باشید

من و بیراهه ؟!!!! صد هزار تومن



بیراهه رفته بودم آن شب
           دستم را گرفته بود و
                             می کشید
زین بعد ٬
         همه عمرم را
                  بیراهه خواهم رفت

.
.
.
شوخی کردم 
من بیراهه نمی رم . اصن از جاده خاکی خوشم نمی آد .

بازم تولد ... و یه تولد دیگه === ۲تا تولد


اینجا بیایید شادیهایمان را قسمت کنیم است ... 

دیروز تولد حسین بود . که از همین جا و در همین روز بهش تبریک می گم ... DragonFly   امیدوارم ۱۵۰۰ ساله شی !

فرادا تولد ندا    هست . دوست من . که از همین جا و در همین روز بهش تبریک می گم ... امیدوارم ۱۵۰۰ ساله شی دخترک !

این روزا یه مقدار درگیرم . متاسفانه نمی تونم به وبلاگاتون سر بزنم . اما به زودی همه نوشته های خوبتونو می خونم ...

فعلن هم همتون رو به خدا می سپارم ٬ تا درس عبرتی باشد برای سایرین

تولد مریم ....



دیشب خواب دیدم مهستی مرده ...
تازه دیشب اولین خواب کنکور رو هم دیدم .

فرادا تولد مریم هست . دوست من . که از همین جا و در همین روز بهش تبریک می گم ... دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ....
امیدوارم ۱۵۰۰ ساله شی !
CSM106964 - Christmas Present and Ornament      
 
خوش باشید ...



فکر نکنم چیزی جز کنسرت امشب و بعدشم یه تاب بازی حسابی و پیاده روی و کافی شاپ و لذتِ بودن با دوستام می تونست حال و احوالمو  تغییر بده .

اما چیزی هم نمی تونست حالمو بگیره جز این اینترنتای لعنتی و این مودم عوضی .
نمی دونم شاید هم همین روزا کامپیوترم رو بفروشم جاش چندتا جوجه بخرم یا این بلا رو سرش بیارم.




Clipart Illustration of a Software Upgrade




سلام

اول از همه که :
دیگه کمتر می نویسم .
دوم که :
قسمت نظرات رو تعطیل می کنم .
سوم که :
یاد اون روزا که تو وبلاگ عالمی داشتیم هم بخیر .
چهارم که :
پسینی الوداع کِردیم و رفتیم
دل از دلبر جدا کِردیم و رفتیم
ندوشتیم توشه راه غریبی
توکل بر خدا کِردیم و رفتیم

همین ...




خانه کوچک دل تنگم ٬ در فراسوی شهر خاموش است
در سکوتم هزار راز بود ....
مرحم زخم دل فراموشی ست

در گذر زمان...



سلام به جمیع دوستان اعم از کوچک و بزرگ ٬‌زن و مرد ٬ پیر و جوان ٬ خرد و کلان ...
راستش یه مدت که نبودم . نه اینکه نبودن به معنی وجود نداشتن ٬ که یعنی اینکه تو مُد نبودم. حالا یه کم اطرافشم . کمک خدا و خودم باشه درست میشم .
فکر کنم دلم می خواد اینجا یه سری حرفامو راحت بگم . دوست ندارم کسی ناراحت شه یا اینکه کسی حرفی رو به خودش بخره ...
حرفم اینه :
چرا وقتی می بینیم که آدما دارن راحت زندگیشونو می کنن به خودمون این اجازه رو می دیم که بریم روی اعصابشون قدم بزنیم و گُل بکاریم ؟
چرا وقتی می فهمیم چکش شدیم روی مغز کسی ٬ رد کارمونو نمی گیریم بریم ؟

وقتی فکر می کنم به زمان . می بینم بیشتر از اینکه زمان منو خسته و افسرده کرده باشه ٬ آدمایی که تو این مدت زمان اومدن و رفتن ٬ منو عوض کردن ٬ خسته کردن ٬ ناراحت و عصبی کردن .
 خیلیا ‌نیرو دادن ٬‌ کمک کردن ٬... خلاصه انرژی مثبت دادن. یعنی اینجوری بگم گُل
بعضیا فقط درد دادن ٬ غصه دادن ٬‌ اذیت کردن ٬ ... ٬ خلاصه همش نیرو و انرژی منفی .
خیلیا در عین حال که خیلی کمک کردن و خیلی گل بودن و خیلی انرژی دادن ٬ زیاد هم اذیت کردن .    از این دسته افراد بیشتر غمگین می شم   . آخه هم مدیونم بهشون . هم دوسشون دارم . و در ضمن از این دسته نمی شه راحت برید . اما آدم یه وقت به خودش می آد می بینه اوووووووو چقدر عوض شده ٬ چقدر داره عوض می شه . بعد تازه اون موقع از این تغییرا هم ناراحت می شه .
نمی دونم  !‌ اما این خیلی بده که آدم یه وقت ببینه که داره به خاطر شرایط از چیزی که بوده ٬‌چیزی که می خواست ٬‌چیزی که دنبالش بوده دور می شه .
اون موقع حس می کنه که تنهاست . چون از خودش ٬‌خود واقعیش خبری نیست . پیداش نمی کنه . چه رسد به دیگران ...

خیلی حرف دارم . خیلی . اما زبان برای گفتن نیست .
گاهی اوقات می گم کاش می تونستم خوب بنویسم ٬‌یا خوب حرف بزنم ٬ ولی افسوس ...

می خوام از همه عذر خواهی کنم .
از گروه اول بخاطر گُل بودنشون تشکر کنم که مطمئنا همه شما جزء همین دسته هستید .
از گروه دوم تشکر خاص کنم به خاطر اینکه کلی چیز ازشون یاد گرفتم و کلی تجربه کسب کردم.
و از گروه سوم تشکر و قدردانی کنم و ... به هزار و یک دلیل ...

از همه هم عذر خواهی می کنم که چکش بودم رو اعصابتون ٬‌ که نیروی منفی می فرستادم ٬ که اعصابای گُلِتونو داغون می کردم  ٬ ... ٬‌اما باور کنید همیشه دوست داشتم جزء‌ گروه اول باشم . نشد ..................... 
دوست داشتم بی چشمداشت آفرین ها ٬‌ هر کاری از دستم بر می اومد می کردم . ولی افسوس که دستام ناتوان تر از این بود که حتی بتونم کاری برای خودم کنم .


واقعا امیدوارم خوشحال باشید ...

در پایان :
اوقات خوش آن بود که بادوست به سر شد  ---  باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

یه شب و روز دیگه ...



این هم از عمر شبی بود
باز بدین گونه گذشت ...

همه عمر ما شده شبایی که بدین گونه می گذرن .

در پیش چشم دنیا
دوران عمر ما
یک قطره در برابر اقیانوس
در چشمهای آنهمه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
کم سو تر از حقارت یک فانوس

تا یه روز دیگه خداحافظ



سلام به همه
شعر زیر رو یک دوست فرستاد و خواست که بذارم تو وبلاگم
منم امرش رو اطاعت کردم ...

کاش می شد عشق را تعبیر کرد
دست و پای عشق را زنجیر کرد
کاش می شد روی خواب سرنوشت
لحظه های با تو را تصویر کزد
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد در میان لحظه ها
لحظه دیدار را تمدید کرد

از خودم هم هیچ حرفی ندارم فعلن
خوش باشید ...

همتی کو ......... !!!!



گر بخوارد پشت من انگشت من
خم شود از بار محنت پشت من
همتی کو تا بخوارد پشت خویش
وا رهد از محنت انگشت خویش

-----
شده تا حالا حس کنید که نباید می ذاشتید کسی بهتون لطف کنه ؟
شده تا حالا حس کنید پذیرفتن محبت حتی بی چشمداشت سپاس هم براتون سخته ؟
شده تا حالا حس کنید گر بخوارد پشت من انگشت من ....
-----

نمی دونم چی بگم اما همینو بگم که اوضا جالب نیست . روزها یکی بعد از دیگری می آد و میگذره . دلم برای همه تنگ شده . برای خودم هم . دلم برای روزهای پر نشاط تنگ شده برای آسودگی هم . دلم ...
اما خیالی نیست ٬‌به هر حال می دونم که این روزا هم می گذره .
پس به امید روزهای شفاف آینده  ...